این روزها....

روزهای زندگی من...

این روزها....

روزهای زندگی من...

ع.کککک....سسسسس :))




خوب اینم از عکس... راستش تو این عکسا از اونجایی که اصل موهام فره و اینجا براشینگ شده و از یه مهمونی برگشتم موهام یه خورده به هم ریخته است ببخشید...

راستش واقعیت از عکس بهتره...


ببینم چه کار می کنید با کامنتای قشنگتون!


اول تیر هم وقت رنگساژ گرفتم ... 

آخر هفته خوش بگذرونید!

:)

خوب هرچی عکس مینازم به خوبی رنگ موی واقعیم نمی شه که نمی شه!

یعنی حق مطلب با این عکسها ادا نمی شه!

اصلا شما فرض کنید یه رنگ خیلی باحال دراومده! چیه حتما باید عکس باشه؟

پس اگه عکس گذاشتم نگید ایششش این چه رنگیه ها! :)))

موهای تیره روشن!

امروز می خوام برم موهامو پیش خواهر یکی از دوستام (همکارم) که آرایشگره های لایت کنم...

البته من چون موهام فره شاید خیلی در حالت عادی دیده نشه اما وقتی براشینگ می کنم دیده می شه دیگه!!

5 تیر اگه خدا بخواد عروسی یکی از دوستهای پسرک دعوتیم..

وقتی انجام شد براتون عکس می ذارم :)

گاهی وقتها خودتو مهمون کن!

گاهی وقتا خودتو به یه نوشیدنی مناسب با فصل مهمون کن.. تو یه کافی شاپ بشین و در تنهایی یه فنجون قهوه، یه موهیتوی خنک، یه دمنوش گل گاوزبان با یک پای سیب هرچقدر هم پر کالری نوش جون کن و حس خوب به خودت تزریق کن..

گاهی وقتها باید تنها باشی و از تنهایی لذت ببری..

تو دنیای من، هوا بعضی وقتها عجیب یه نفره می شه و من پر می شم از حس دوست داشتن خودم و دنیای کوچیکم...

کاش می شد فقط، یعنی کاش می تونستم خودمو بعضی وقتها از رو نقشه بلند کنم و بذارم یه نقطه دیگه یه چند صباحی قدم بزنم یا به نقطه آبی تو دریا خیره بشم یا با دخترهای آفتابسوخته امریکای جنوبی یه قری بدیم و بعد دوباره برگردم به خیابانهای تهران تا برم خونه و شام  آماده کنم و منتظر اومدن پسرک بمونم...

کاش آدمها وقت داشتند همه نقاط دنیا و همه روزهای زندگی رو زندگی کنند...

دخترک تازه وارد...

اسمش ساراست... تو محل کار با برادرم آشنا شده و رابطه ای دوستانه برای آشنایی بیشتر خارج از محیط کار بینشون شکل گرفته... برادرم که هنوز 30 سالش نشده خیلی مهربون و خانواده دوست و البته خوش تیپو خوش لباسه و تو کارش متخصصه و این دخترک رو حسابی جذب کرده... اینها رو به حساب تعریف یه خواهر از برادرش نذارید و این عین جملاتیه که خود دخترک به من گفته و البته واقعیتیه که همه بهش معترفند..

این برادر ته تغاری من به شدت بیشتر از همه ما به جوانی های پدرم مرحومم شبیه هست.. از لحاظ ظاهر و رفتار!

پدرم در تمام دوران زندگی تا سن 58 سال که از بینمون رفته، بوی عطر مردانه اش، تمیزی و آنکارد بودن وسایل کار، مدارک و لباسهایش، در کمد شخصی اش شهره خاص و عام بوده.. هرگز جز در زمان مرگ برادرش کسی پدرم رو با ته ریش حتی ندیده بود.. 40 روز پس از رفتن پدرم وقتی در کمدش را باز کردیم همه پیراهنها و پلیورها و شلوارهایش با نظم خاصی و با فاصله های یکسان و کاور کشیده در کمدش داغمان را تازه کرد... قصد حرافی نداشتم.. برادرم که عمرش دراز باشه ان شالله در نظم و تمیزی و خوشبویی و خانواده دوستی کپی برابر اصل پدرم است...

دخترک تنها دختر خانواده است و یک برادر داره... و پدرش از وضع مالی نسبتا خوبی برخورداره.. چهره زیبا و دوست داشتنی ای داره و او هم مرتبه و ظاهری آراسته داره...

خلاصه با دعوت برادرم روز چهارشنبه 7 خرداد با هم رفتیم بیرون.. اول در کافی شاپ امیر شکلات قهوه ای و نوشیدنی ای خوردیم و کمی گپ زدیم... بعد در یکی از رستورانهای بسیار عالی شهر شام خوردیم و باز گپ زدیم و کمی بیشتر آشنا شدیم..

دخترک 3 سال از برادرم کوچکتر است و این کاملا در ظاهر و رفتارش پیداست..

کاملا مشهوده که برادرم رو دوست داره و من هم امیدوارم این رابطه به نتیجه مطلوب دو طرف برسه..تنها نکته قابل تامل در این رابطه کمی رفتار بچگانه در دخترک بود که برادرم هم به اون معترفه و کمی از این موضوع ناراضی...

اما خوب این رابطه تازه شکل گرفته و کمی زمان نیازه تا بیشتر همدیگه رو بشناسن و همدیگه رو بسازن..


به هر حال امیدوارم هیچ کدام ضربه ای نخورن و خیلی منطقی با شکل دادن رابطه کنار بیان و اگر قسمت بود زندگی جدیدی شکل بگیره..


یکی از مشکلات خیلی پسرها شاید اینه که همسرشون رو با خواهرشون مقایسه می کنند...

سازگاری من در زندگی شخصی ام و منطقی بودنم کمی برادرم را متوقع کرده که خوب توقع زیادی نیست اما ساختن این موضوع کمی زمان می بره و شاید هم اصلا دخترک هرگز مثل من نشه این برادرمه که باید تصمیم بگیره و همین طور دخترک!!

به هر حال برای برادرم و دخترک و همه هم سن و سالهاشون آرزوی خوشبختی می کنم....



دنیایی ویرون

دیروز به مجلس ختم همکار پسرک رفتیم و با دلی سرشار از غم برگشتیم... همسری تنها و مستاصل... گندم دو ساله و زیبا..

ما در طوفان...

طوفان دیروز یک جوون 22 ساله رو در همسایگی محل کارم دچار مرگ مغزی کرد...

چه بلایی داره سر دنیا میاد؟؟

روزهای بد هورمونهای به هم ریخته..

روزهای بد اشکهای بی دلیل... روزهای بغض کردن به بهانه های کوچک...

روزهای خیره شدن به سریالهای آبکی و همذات پنداری کردن و اشک ریختن بی خودی..

روزهای دلتنگی برای همه از دست رفته ها...

روزهایی که دلم برای گندم می گیرد و کاری از دستم بر نمی آد..

خدای هیچ زن و مردی رو با مرگ همسر جوونش آزمایش نکن...

من برگشتم...

روزهای خوش سفر تموم شد و من دیشب برگشتم.. البته پسرک پنجشنبه شب اومد و جمعه عصر باهم برگشتیم..

داداشی هم همون عصر برگشت و مامان موند تا شنبه صبح برای یه سری کارهای اداری برای سند خونه باغ به اتفاق عمه ام برن شهرداری و اداره ثبت..

عصر جمعه در حالی که بعد از خوردن یه ناهار توپ (جوجه و فلفل کبابی و کلی سیر تازه و ریحون) که ته باغ درست کرده بودیم خوابیده بودیم که یهو یه تلفن به پسرک زده شد با یه خبر خیلی بد از محل کارش.. یکی از همکارها که از مهندسهای ارشد شرکت بود تو محل کار دچار سانحه شد و متاسفانه فوت کرده .. پسرک خیلی شوکه و ناراحت شد و برای اولین بار تو این 10 سالی که میشناسمش من اشک پسرک رو دیدم.. 

خیلی مرگ غم انگیزی بود.. بنده خدا فقط 33 سالش بود و یه دختر ناز دو ساله داشت به اسم گندم.. 

خلاصه حسابی حالمون گرفته شد و پسرک از امروز صبح ساعت 5 صبح رفته کارخونه و درگیره کارهای کارخونه و سایر ماجراهاست..

نمی دونم چی بگم واقعا برای خودش که خیلی جوون بود و کلی آرزو داشت و بعدش برای همسر و دختر نازش و خانواده اش دلم می سوزه.. امیدوارم خودا بهشون صبر بده تا این مصیبتو از سر بگذرونن..

فعلا در حال و هوای خوبی نیستم... به زودی براتون از سفرم و باقی ماجراها می نویسم.. 

برای خوشبختی و شادی گندم دعا کنید..

خاطرات شمال محالهههههه یادم بره! :)

امروز دومین روز سفره.... درسته که از صبح مدام در حال انجام کارهای شرکت و مراسم خیرات پخش کردن برای سالگرد بابا و کارهای بیرون مامان گذشت... اما!!! با وجود همه رطوبتی که همه لباسهامو خیس کرده من الان یه پوست تمیزو لطیف و نرم دارم که با هیچی عوضش نمی کنم..

فردا صبح بامامان تیکه دوم سفر رو شروع می کنیم ... پسرک هم گرچه تنهاست ولی فکر کنم داره خیلی بهش خوش می گذره بدون من!

خلاصه حالشو می گیرم اگه برم ببینم چاق شده و خوش گذرونده! والااا!


همینا دیگه امشب هم با داداشی و عروس آینده می خوام برم بیرون!!!!


خواهر شوهر به دیدن عروس تازه می رود!


خلاصه برم ببینم لیاقت داداش ما رو داره یا نه!


من اینقدر خواهر شوهر خووووبیم  مامانم گفته!!!

برمی گردم با خبرهای جدید...

پیتی به سفر می رود...

خووووب اینم از این.. رئیسم اجازه سفر و داد! هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا

فقط مونده من که چه جوری از پسرک دل بکنم آخه مادرشوهر هم داره می ره سفر و پسرک عزیزم تنها می مونه..

آنتنمون هم که با طوفان چند روزه اخیر کله پا شده و تی وی کلا تعطیله!

پسرک می مونه و اتاق خالی و یه ت.خ.ت دو نفره خالی که واسه خودش غلت بزنه از ساعت 8 شب بخوابهههه و من نباشم هی به جونش غر بزنم!

خلاصه اگه خدا بخواد و تا صبح پشیمون نشم فردا صبح عازم سفرم...

برای پسرک الویه درست کردم و امروز هم یه مدل خورشت درست می کنم که غذا داشته باشه تو مدتی که من نیستم..

فقط می مونه غذای روح که اونم تلفنی و با اس ام اس می رسه!

ایششششششششششش چه لوس!

خلاصه دعا کنید این سفر به نتیجه برسه با این دودلی من!

به هر حال گفتم بدونید که شاید چند روزی نباشم.. البته سعی می کنم با لپ تاپ داداش کوچیکه اگه شد یه آپکی بکنم...


پ.ن: واقعا بعضی وقتها از اینکه ایرانی هستم و بعضی آدمها هموطنم هستند احساس شرم میکنم..

امروز اونقدر از دیدن برخی کامنتها در مورد ل.ی.ل.ا ح.ا.ت.م.ی و از بعضی طرز فکرها شرمنده و متعجب شدم که حد نداره...

اینکه یه پیرمرد 80 و خورده ای ساله ارزشمند و هنرمند که نصف بیشتر عمرشو به هنر گذرونده رو بهش احترام بذاری حتی صورتشو ببوسی اینقدر کار بدیه به ما اجازه بده هر توهینی که دلمون می خواد به یه هنرمند که یه روز اسم کشورمونو تو همه دنیا مطرح کرده روا بدونیم!

ماجرا جوری در دنیا پیچیده که ژیل بیچاره تو توئیترش نوشته....(لینک)

به نظرم دیگه بدجوری شورش در اومده.. بسه دیگه بابا حال آدمو به هم می زنید..



سفری در راه است...

برای اولین بار تصمیم گرفتم تنهایی برم سفر.. بدون پسرک...

از اول ازدواجم جز دوبار که برای مراسم ختم و چهلم مادربزرگم که مجبور بودم یک روزه تنها سفر کنم و پسرک به دلیل شرایط کاری نتونست بیاد هرگز تنها سفر نکردم.. حتی برای دیدن مادرم... همیشه یا شرایط جور بود و باهم می رفتیم و یا اگر شرایط جور نبود برای شرایط مناسب صبر می کردم..

اما این بار یه حسی بهم می گه که باید تنها برم سفر... باید یه چند وقتی از وابستگی به پسرک دور بشم و هر دو مون تنها بودنو تجربه کنیم..

پنج شنبه ششمین سالگرد رفتن پدرمه و من می خوام تنها باشم..

اگر محل کارم و رئیسم هم با این تصمیم من همراهی کنند سه شنبه صبح سفرم رو شروع می کنم..

دو روز محل تولدم و دو روز شهر وداع با پدرم در ویلای خانوادگی...

نمی دونم چرا اما این بار برخلاف همیشه حس خوبی دارم.. از اینکه وقتی با مادرم می شینیم و حرفهای مادر و دختری می زنیم نگران تنها موندن پسرک نیستم..

از اینکه وقتی داداش کوچیکه می خواد در مورد دوست دخترش دردو دل کنه راحت می شینیم و سه تایی من و مامان و داداش کوچیکه گپ می زنیم و نصیحت می کنیم و نتیجه گیری می کنیم...

نمی دونم شاید هیچ کدوم از اینها اتفاق نیفته شاید نتونم مرخصی بگیرم.. اما من با فکر کردن به این سفر انرژی می گیرم.. 

پسرک همیشه با اینجوری سفر کردن موافق بود اما من تواناییشو نداشتم..

اما الان احساس می کنم می تونم..


البته پسرک قول داده آخر هفته بیاد دنبالم اما من اصراری به این کار ندارم.. خودم می تونم برگردم! البته اگر دلم بخواد! 


امیدورام رئیس ساز مخالف نزنه!