ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
بعدا نوشت...: دلم به چی خوشه آخه؟؟؟ تا شبم زنگ نزنم باز خودم محکومم!
امروز حالم خیلی بده.. می دونم که گفتن این جمله حالم رو بدتر می کنه اما نمی تونم انکار کنم.. و امروز از اون روزاییکه نمی تونم خودمو گول بزنم! اصلا!
حس بد ناپایدار بودن شادیهام تمام وجودمو گرفته... یادمه اولین بار بعد از رفتن بابا تو خردادماه این حسو خیلی شدید داشتم... شب قبل از اینکه بره تو کما زنگ زده بودم اما داشت نماز می خوند.. هیچ ای کاشی هم دردمو دوا نمی کنه چون به هر حال اون شب من باهاش حرف نزدم و اون رفت.. تو کما و من فقط تونستم... فقط تونستم به تلافی همه غلقلکهایی که تو بچگی به خاطرش از دستش فرار می کردم کف دستشو نوازش کنم تا شاید حرکتی ازش ببینیم و من با شوق پرستارو صدا کنم.. اما افسوس.. به هر حال اون فقط یه بار تورو دید و تائید کرد... خوشی من بعد از ۴ سال انتظار فقط ۲۸ روز دوام اورد و من موندم و ماتم نشنیدن صداش و دلداریهاش...
لازم به این همه توضیح نبود... امروز از اون روزاست که بازم همین حسو دارم....
وقتی وارد خیابون شرکت شدم یهو یاد وبلاگم افتادم که دیروز افتتاح شد و لبخندی زدم.. بهم امید نوشتن داد.. اما دردی دوا نکرد... به هر حال من از موضوعی رنج می برم....
بمیرم برات پیتی جونم
خدا نکنه عزیزم...
امیدوارم که این وبلاگ و دوستایی که اینجا پیدا می کنی بتونن یک کمی از غمهات رو تسکین بدن.
باز هم میام پیشت...
خیلی خیلی متاسفم.
انشاءالله روح بزرگشون قرین رحمت باشه و خدا به شما صبر بده.
ممنونم از این همدردی...