اول از همه بگم که اگه آقای محترمی این پستو می خونه اصلا تضمین نمی کنم که خوشش بیاد!
پس اگه ظرفیت پذیرش برخی حقایق رو ندارید همین الان اینجا رو ترک کنید!
دیروز اومدم سراغ وبلاگم اما هیچ مطلب مهمی که ارزش گفتن داشته باشه به ذهنم نرسید...
امروز از مترو که پیاده شدم یه موضوعی تو ذهنم جرقه زد که مدتهاست فکر منو مشغول کرده...
تا حالا شده که کسی بهتون تو خیابون متلک.ی بگه که از عصبانیت بدنتون گر بگیره و احساس کنید عصاره آدرنالین هستید؟؟؟
اما نتونید حرفی بزنید و فقط سکوت کنید..

متاسفانه بیماریهای روانی از این دست بین آقایون جامعه ما خیلی زیاد شده و راه حلش اگه دور از دسترس نباشه خیلی ساده نیست..
مردهایی که عقده های فروخورده ج.ن.س.ی شون رو در دکمه پایینی مانتو یه زن جستجو می کنن و با یه حمله لغوی به یه زن کمی از دردهای درونی شون رو تسکین می دن...
متاسفم که بگم نیمی از این مردها افرادی با ریش سفید و سنی بالا هستن..
حتما شما هم بارها با این مشکل مواجه شدید و نظرم رو تائید می کنید که بیماری یه مرد خیلی ربطی به ظاهر ز.ن مورد تها.جم نداره و البته بی ربط هم نیست...
بارها با خودم فکر کردم که گناه یعنی همین عرق سردی که بر بدن من و شما نشونده بی هیچ تردیدی...
قصدم توهین به هیچ مردی نیست چون همسر، برادران و پدر مرحومم در درجه اول برای خودم قرار دارند...
بیاید به عنوان یک زن مردهای که در حوزه اختیار ما هستن رو ازاین مشکلات روانی دور نگه داریم..
من به عنوان یه زن باید مطمئن باشم که معماها و گره های ذهن همسرم رو قبل از خروج از خونه حل کرده باشم...
نمی خوام زیاد این مطلبو بازکنم شاید اینجا جای گفتنش نباشه...
اما بیاید کمی فکر کنیم شاید هنوز به ساختن نسل آینده امیدی باشه..